چه شورها پیوست به این شکسته ی بیدار.با شکستن خواب:
ستاره بودو رواق بلندشب تاریک! صدای نبض زمان بود صدای بال درخت صدای پای نسیم صدای نرم غزل های آب,در مهتاب # همان ترانه غمگین که می سرود سپهر همان حکایت مبهم که می نوشت شهاب # ستاره را گفتم: کجاست مقصد این کهکشان سرگشته؟ کجاست خانه ی این ناخدای سرگردان؟ کجا به آب رسد تشنه؟ با فریب سراب؟ ستاره گفت که: خاموش! لحظه را دریاب!
هرگز تو را فراموش نخواهم کرد حتی اگر مرا از یاد ببری و هرگز از تو رنجور نخواهم شد چرا که تو را دوست دارم دیوانه وار عاشقت شدم چرا که مهربانی را در وجودت دیدم با چشمانت وجودم را دگرگون ساختی و اگر تو نبودی هرگز عاشق نمی شدم نه تو از عشق من دست می کشی و نه قلب من از عشقت روی گردان می شود سوگند که وجود تودرسرنوشت من آمده است و اگر با وجدانت اشاره کنی فرسنگ ها را خواهم پیمود چرا که شب عشق بسیار طولانی است و قلبم در آرزو ی تو می سوزد آنگاه که از برابر دیدگانم دور شوی خورشید وجود ت پنهان می گردد وابر های غم واندوه مرا در بر می گیرد و به دنیای غر یبی می برد همیشه در قلبم حضور داری و عشقت زندگیم را گلباران کرده است تمامی این دنیا را با قلبی پر از ارمز و راز به دنبالت طی کردم محبوبم همیشه به انتظار ت...
كاش بر ساحل رودی خاموش عطر مرموز گياهی بودم چو بر آنجا گذرت می افتاد بسراپای تو لب می سودم كاش چون نای شبان می خواندم بنوای دل ديوانه تو خفته بر هودج مواج نسيم می گذشتم ز در خانه تو ... كاش چون ياد دل انگيز زنی می خزيدم به دلت پر تشويش ناگهان چشم ترا می ديدم خيره بر جلوه زيبائی خويش
كاش در بستر تنهائی تو پيكرم شمع گنه می افروخت ريشه زهد تو و حسرت من زين گنه كاری شيرين می سوخت كاش از شاخه سرسبز حيات گل اندوه مرا می چيدی كاش در شعر من ای مايه عمر شعله راز مرا می ديدی
مرا دیدی و قلبم را دلت لرزید و دستانت به آرامی نشان دادی چه آشوب است در جانت نگاهت اشتیاقش را به اخم ابروان می داد ولی با آنهمه دیدم چه برقی داشت چشمانت
بدین زخم آشنا بودم چو دیدم نیک دانستم که سنگ صخره بشکافد نگاه شوخ و شیطانت دلت خاموش بود اما چو آتش زیر خاکستر به باد یک سخن از ما شررها بود در جانت تو دائم عهد می بستی که دل از من نهان سازی چو چشم مست من دیدی نه خود ماندی نه پیمانت هزاران حرف ناگفته درون سینه ات باقی چه واضح شد صدای دل، چه پیدا بود پنهانت
دلت خاموش بود اما چو آتش زیر خاکستر به باد یک سخن از ما شررها بود در جانت
مى گريم كنار نوشته هايم ارام ارام ....نوشته هايى كه زندگى مرا رقم ميزنند.....نوشته هايى كه شايد مرا به اوج كهكشانها ى بى انتهاى اسمان ببرند ....يا اينكه از كنار من مانند غريبه ها مى گذرند....نميدانم جه احساسى اكنون مرا فرا گرفته است .....تعجب! حيرت...بى گانگى ؟ ....يا حتى دورنگى.....
تا كنون به اين وضع نرسيده بودم .....تا كنون هيچ وقت به سايه ى خود نمى نگريستم ....اصلا فكر نمى كردم كه ايا مهم است ادمى سايه ى افكار خود را ببيند؟؟؟....سايه ى خرافاتى....سايه ى يك سرى افكار موهوم و خرافاتى....ارام ارام در خود احساس غريبى ميكنم ....هميشه اگر تنها بودم كافى بود خطوطى را به رسم يادگار براى خود بنويسم تا از انتهاى گودال تنهايى به اوج اسمانها بروم ولى اكنون؟؟؟....!
نمى توانم كلماتى را بنويسم كه مرا از اين تنهايى خارج سازند ....تنهايى كه مانند جسمى بى روح و تنها در سرير غم ها غوطه رو خواب است.....تنهايى مرا كسى احساس نميكند....حتى نزديكترين دوستان من.....بله همين ورق و قلمى كه سرنوشت مرا رقم ميزنند....خيلى تنهام ....تنهايى كه هيچ وقت با نوشتن به حقيقت پيوند نمى خورد.....ارزو ميكنم كه روزى از اين تنهايى و غم و غربت رها يابم و مثل گذشته همان همدرد قبلى برگردم......
مى گريم كنار نوشته هايم ارام ارام ....نوشته هايى كه زندگى مرا رقم ميزنند.....نوشته هايى كه شايد مرا به اوج كهكشانها ى بى انتهاى اسمان ببرند ....يا اينكه از كنار من مانند غريبه ها مى گذرند....نميدانم جه احساسى اكنون مرا فرا گرفته است .....تعجب! حيرت...بى گانگى ؟ ....يا حتى دورنگى.....
تا كنون به اين وضع نرسيده بودم .....تا كنون هيچ وقت به سايه ى خود نمى نگريستم ....اصلا فكر نمى كردم كه ايا مهم است ادمى سايه ى افكار خود را ببيند؟؟؟....سايه ى خرافاتى....سايه ى يك سرى افكار موهوم و خرافاتى....ارام ارام در خود احساس غريبى ميكنم ....هميشه اگر تنها بودم كافى بود خطوطى را به رسم يادگار براى خود بنويسم تا از انتهاى گودال تنهايى به اوج اسمانها بروم ولى اكنون؟؟؟....!
نمى توانم كلماتى را بنويسم كه مرا از اين تنهايى خارج سازند ....تنهايى كه مانند جسمى بى روح و تنها در سرير غم ها غوطه رو خواب است.....تنهايى مرا كسى احساس نميكند....حتى نزديكترين دوستان من.....بله همين ورق و قلمى كه سرنوشت مرا رقم ميزنند....خيلى تنهام ....تنهايى كه هيچ وقت با نوشتن به حقيقت پيوند نمى خورد.....ارزو ميكنم كه روزى از اين تنهايى و غم و غربت رها يابم و مثل گذشته همان همدرد قبلى برگردم......
تا اون روز شما ...اى نوشته هاى زيباى من .....را به گورستان فراموشى خواهم سپ
تا اون روز شما ...اى نوشته هاى زيباى من .....را به گورستان فراموشى خواهم سپرد
درك تنهاییو دلتنگی ام یك دنیا صبر می خواست و مهر و تو چه با سخاوت هر دو را در برداشتی
ای معنی سبز تمام كلام ناگفته ام تو را تا هنگام كه نفسیدر كنج سینه باشد
با همه وجود و با دستان خالیم به خاطر خواهم داشت ...
آسمان هم مهربانی نگاهت را وام گرفته در ترنم باران و نم اشكت چه پاكی زلالی نهاده اما دیدگان این همیشه غصه دار، باران چشمان تو را هرگز تاب ندارد با دستانت مهربانی زدودن اشكها را برایم به ضیافت بخوانپس تا بگویم با این لبهایترك خورده از عطش عشق تو را تا آن هنگام كه جانی در بدن باشد